تبليغاتX
Me, myself and I

من و من و خودم

It's personal, myself and I, we got some straightenin' out to do

لعنت به این ورد پرس که هرچی اسم من می خوام بذارم روی وبلاگ جدیدم رو یکی قبلا برداشته گذاشته!!! من نمی دونم کدوم خری این "سیاه مست" رو گذاشته و ول کرده ش به امان خدا آخه!!!

:((((((((((((( مامان!!! :((((((((

+ Posted On Sat 7 Nov 2009 By Me, Myself and I  | 

من یه ۲۰۶ تیپ ۶ آلبالویی می خوام. :))
+ Posted On Thu 5 Nov 2009 By Me, Myself and I  | 

اوووووووووووووف واقعا به این کنکور!! :))
+ Posted On Thu 29 Oct 2009 By Me, Myself and I  | 

پسرا توی ۱۹ سالگی افتضاحن. افتضاح افتضاح. حالم از همه ی پسرهای ۱۹ ساله ی دنیا به هم می خوره! از همه ی همه ی همه شون!

 

+ Posted On Sun 25 Oct 2009 By Me, Myself and I  | 

:(( هیچی درس نخواندمی.

+ Posted On Fri 23 Oct 2009 By Me, Myself and I  | 

مریض شدم. :((
+ Posted On Thu 22 Oct 2009 By Me, Myself and I  | 

بعضي مواقع همه ي ما پرحرفي نياز داريم. يه كم خودم رو تحويل بگيرم كه حواسم حسابي خوب جمع مي شه وقتي دارم درس مي خونم. حتي وقتي فكر مي كردم بايد بشينم به نوشتن اما وقتش نبود و حواسمم پرت نشد به حرفهايي كه مي خواستم بزنم و الان تنها موردي كه يادم مياد اينه كه بايد به نسرين زنگ بزنم چون هم دلم حسابي براش تنگ شده، هم حسابي بي معرفت شدم. هرچند اون خيلي بيشتر از من وقت مي ذاره براي درس خوندنش ولي بازم گه گاه يادم هست.

ديگه احتمالا" مي خواستم بنويسم كه مرسي به خاطر اينكه اين همه راه رو بلند شدي به خاطر يه دلتنگي بچه گانه ي من اومدي. بالاخره بايد ميومدي كه من وسط پارك مثل بچه ها بغلت كنم و بگم كه دلم برات تنگ شده بود و باور بكني، هوم؟ بالاخره تو يه گاز گنده ي علي الحساب از بخش نون خامه اي دار زندگي مني كه با هيچ چيزي عوضش نمي كنم. اينكه چي شد و چطور شد كه حالا احساس مي كنم نصف وجودم رو برداشتي گذاشتي توي كوله پشتي باكلاست رو دقيقا نمي دونم اما خيلي وقتا بهش فكر مي كنم و آخرش مي رسم به همين لبخند جيگري كه الان روي صورتمه و چشمام كه يه كم خيس مي شن و نوك دماغم كه قرمز مي شه و همين: "نمي دونم واقعا".

كنكور هم بالاخره يه بخشي از زندگيه و اگه منصفانه نگاه بكنيم خيلي هم خوبه. خنده هاي كلاسهاي ديفرانسيل و هندسه و عربي، استايل باحال آقاي معلمي و آقاي رخشان كه جيگرترين معلم دنياست و من عاشق همه ي مهربوني هاشم و گمان نمي كنم كسي وجود داشته باشه توي شاگرداش كه اينقدر خالصانه دوستش داشته باشه. يا حتي نطق هاي سياسي زنگهاي ادبيات و ناظم جيگرمون و عمو سبزي فروش خوندن سارا و زدن و رقصيدن و آلبالو خشكه هاي دلارا و چيپس و ماست موسير و همه ي لودگي هامون. من ساعت هاي مدرسه رو با هيچي هيچي عوض نمي كنم. هيچ وقت هيچ وقت.

 

+ Posted On Wed 21 Oct 2009 By Me, Myself and I  | 

کلا" یادم نمی ره چقدر باید روی انگشتام بلند بشم که آویزون گردنت بشم، ريخت خاصي كه پارك ۳ باندي داشت رو يادم نمي ره و شهر كتاب يادم نمي ره و زمين تنيس جهانشهر يادم نمي ره و از بلوار جمهوري رد شدن و اون كاميونه يادم نمي ره. كافه يادم نمي ره و دستات و... نه خب هيچ كدومش هيچ وقت يادم نمي ره. همين.

+ Posted On Fri 16 Oct 2009 By Me, Myself and I  | 

وقتی درس می خونم به هیچ موضوع دیگه ای واقعا نمی تونم که فکر بکنم. یک زندگی کاملا" تک بعدی و انگار که باید اینطوری باشه. هوم البته یادم نرفته حرفی که گلناز شب قبل از اومدن نتایج نهایی کنکورش بهم زد که نذار توی سالی که می خوای کنکور بدی زندگیت یه بعدی بشه.

من توی مدرسه سعی می کنم بیشترین استراحت رو داشته باشم. :)) هرچند دلارا اومده رفته نشسته جایی که من همیشه می نشستم، يعني توي اكيپ ۶ نفره مون و من تنهايي عقب مي شينم پيش سارا اينا. امروزم ليلا برگشت گفت از وقتي رفتي عقب كمتر شيطوني مي كني و مي خندي و يه كم دپ زدي. :)) ابدا" اينطوري نيس :)) امروزم زنگ فيزيك خانم قاليباف اومد عقب پيش ما نشست و من حواسم پرت مي شه اين زهره كه كنار دستم مي شينه. :)) يك ريز داشتيم لواشك مي خورديم و مي خنديديم. آخرش آقاي رخشان گفت مي ندازمتون بيرون! :))

حالا همين چيزا ديگه. يعني شب كه برداري ازم بپرسي چه خبر؟ من هيچ حرفي ندارم بزنم.

ديشب تا ساعت ۱.۳۰ داشتم به اين فكر مي كردم كه زنگ بزنم يه چيزي بهت بگم اما مغزم كار نمي كرد كه چي دارم بهت بگم واقعا.

انگار دارم عادت مي كنم به آلفرد هم حتي.

البته دلم حسابي برات تنگ شده. :)

سه شنبه ي ديگه هم داريم مي ريم شمال احتمال زياد. :)) هورااااااااااااااااااااااااااااا دي

+ Posted On Mon 5 Oct 2009 By Me, Myself and I  | 

هه هه من دیگه واقعا مثه یه کنکوری دارم درس می خونم.
+ Posted On Sat 3 Oct 2009 By Me, Myself and I  | 

دارم به این فکر می کنم که مخم یه تکون جزیی خورده و گویا یه مقدار کمی متحول شدم. خب حقیقت اینه که آقای دهدار بر و بر نگام می کنه و می گه بعد از کلاس وایسا کارت دارم! دفتر برنامه ریزی ت رو بیار به بچه ها نشون بدم اگه ناراحت نمی شی! و من مثل اسکل ها می گم دفتر چی چی؟ اصلا برنامه ریزی چی چی هست؟

آقای دهدار یه جوری نگام می کنه که یعنی ای داد بیداد!! وای به روزی که بگندد نمک!

و من کلی از وضعیت موجود خجالت می کشم.

کلی امروز نطق کردش افشین خان دهدار. که من باید بشینم الان یه برنامه ی اساسی بنویسم. اینطوری نمی شه.

 

 

+ Posted On Tue 29 Sep 2009 By Me, Myself and I  | 

در تور دانشگاه تهران یاد گرفتیم که سیگار یک اصل مهم در این دانشگاه می باشد نقطه سر خط. این پست از سایت دانشکده ی فنی ارسال شده می باشد! اهم!

+ Posted On Mon 28 Sep 2009 By Me, Myself and I  | 

هوم مجید من به جای تو فکر می کنم که این قضیه به خاطر قد کوتاه خودمه. ۱۵۹ سانتی متر خیلی کمه خب. :)) من واسه بوسیدن اغلب آدمای دور و برم باید روو انگشتام بلند شم! :))
+ Posted On Thu 24 Sep 2009 By Me, Myself and I  | 

کلا" دارم فکر می کنم چه اتفاقات عجیبی توی ۱۶ سالگی م افتاد.

۱۶ سالگی من اولش به چشم نمیومد که sweet 16 باشه اما انگار بوده. :دی دی دی دی

+ Posted On Wed 16 Sep 2009 By Me, Myself and I  | 

هوم... چه خواب عجیبی می دیدم دیشب!! خدایی خیلی واقعی بود من حتی اون سوناته از موتزارت رو هم یادم میادش!!!! به جان خودم!!!
+ Posted On Tue 15 Sep 2009 By Me, Myself and I  | 

هوم می خوام اتاقم رو رنگ بکنم! چه رنگی خوبه؟؟
+ Posted On Mon 14 Sep 2009 By Me, Myself and I  | 

وقتي روي صفحه ي موبايل تو مي نويسه: "نو انسر" روي مال من مي نويسه "۱ ميسد كال"

مي دونستي اينو؟

+ Posted On Sun 13 Sep 2009 By Me, Myself and I  | 

نه اینکه من دیشب نخوابیده باشم و کلافه باشم و کلی فکر کرده باشم و همه ی اینا. نه اینکه من دیشب آرامشم رو یکی گم و گور کرد، نه، هيچ كدوم از اين اتفاقا نيفتاده و ديشب من ساعت ۳ ديگه به گمانم خوابم برد و آرووم بودم و فكر هم نمي كردم.

فقط اينه كه امروز واقعا از اولش بد شروع شد و بنا بود كه انگار بد باشه و همچنان هم بده و بده و بده و بد و بد و بد و بدتر.

اميد گفت تو امروز يه طوري هستي، امروز كلا" يه طوريه منم داره يه طوريم مي شه! بنا شد بريم خونه و الان كه خونه ايم اميد مي گه نه مثه اينكه واقعا يه طوريه امروز. آره هست ديگه. يه طوريه. دلارا هم مي گه. فقط نمي دونم جان جان چه نظري داره كه امروز چطوريه؟!

درس؟؟ با اين حال و روز؟؟ شوخي مي كني؟؟

گفتم به زري زنگ بزنم ببينم كنكور چيكار كرده كاردانيش رو، گفت قبول شده و كلي خوشحال شدم و اينا و قرار شد بعد از ماه رمضون يه روز ببرم پياده ش كنم. امروز دلم بيرون رفتن با زري مي خواست كه جور نشد.

امروز يه طوريم هست. خوب بايد بشم.

 

+ Posted On Sun 13 Sep 2009 By Me, Myself and I  | 

خسته ام. دیگه دلم نمی خواد فکر بکنم.

کاشکی آدم یه دکمه داشت که وقتی فشارش می دادی مغز کلهم اجمعین از کار می افتاد!

 

+ Posted On Sat 5 Sep 2009 By Me, Myself and I  | 

کچله فوق لیسانس علوم تفریحات قبول شده!! من کتابخونه که بودم اس ام اس زد که خاک توی اون سرت بکنن که پیشدانشگاهی نرفته انتخاب اولت رو قبول شدی!! اگه رتبه ت زیر ۲۰۰ نشه باهات برخورد جدی می شه ها!!!

اومدم خونه پریدم بغلش که بی شعور دلم تنگ شده بود برات. اومد دیگه.

الان یه جور شادِ كلافه ام. بي نهايت كلافه ام. يه طوري ام انگار ۱۰۰ نفر مهمون داريم! احساس مي كنم خيلي شلوغه دور و برم. حوصله ي كاري رو هم ندارم. همين.

+ Posted On Thu 3 Sep 2009 By Me, Myself and I  | 

دلم می خواد اثاث کشی کنم از بلاگفا برم به بلاگ اسپات. دلم اما می سوزه واسه آرشیو دو سال و خورده ايه وبلاگ مترسكه. نمي دونمم چرا بلاگفا ديگه بك آپ از كل وبلاگ نمي ده كه بشه يه كاريش كرد. البته راه حل هاي ديگه هم هستش كه من حوصله و وقتش رو ندارم.

يه كمي داغونم الان كه از بيرون اومدم خونه. كجا بودم؟؟ رفته بودم مثلا كتاب بخرم و كتاب بخره پسره كه آخرش سر از اون كافه ي جديدي درآورديم كه پريروزا توي يكي از پسكوچه هايي كه يه سرش به دانشگاه مي خوره و يه سرش به كتابخونه ي خرابشده اي كه من تووش درس مي خونم چند روزه- كشف كردم. بحث از حسني مياي بريم حموم شروع شد و به يه كنتاكت احساسي خفن منجر شدش و من از شدت سنگ بودن خودم واقعا متعجب شدم كه پسرجان من با همه ي احساساتي كه نسبت بهت دارم هيچ احساسي ندارم بهت.

يعني نظر لطفته كه منو دوست داري. منم دوستت دارم. هان؟ گفتم؟ آره بابا برگشتم گفتم بهش منم دوستت دارم خب. ولي يه جوري نگفتم كه غش غش بزنه زير خنده و من حاضر باشم بميرم ولي  اون دست از خنديدنش برنداره.

هيچي. بعد از گفتگوي مسالمت آميز با پوريا به اين نتيجه رسيديم كه من نمي تونم پوريا رو اونطور كه اون دوست داره دوست داشته باشم :دي اما خب دوستاي خوبي مي مونيم واسه هم و كمتر مي ريم بيرون با همديگه. :)) :دي مرسي كه پول اون بستني خوشمزه رو دادي. :دي

 

+ Posted On Wed 2 Sep 2009 By Me, Myself and I  | 

خانوم مهندس پری سا انتخاب اولش رو در دانشگاه آزاد به صورت آزمایشی قبول شده که هستش مهندسی طراحی فرایندهای صنایع نفت دانشگاه تهران جنوب :دی دی دی دی

آفرین واقعا!! :دی

عربی رو ۱۰۰ زدم!!! :دددددددددددددددددددددی خدایی درصدای ریاضی و فیزیکم ناامید کننده بودن :دی ریاضی که بهم پیش نیاز خورده!!! :دی دی دی دی دی ۱۲ درصد!!! :دی دی دی دی فیزیکم ۲۶ درصد!! وای وای وای :دی دی دی عوضش شیمی رو زدم ۶۵!! :دی آفرین!!! عمومی ها کلا" بالای ۵۰ و ۶۰ :دی امیدوار کننده بودش :دی

برو حالشو ببر آقای پدر!!

+ Posted On Tue 1 Sep 2009 By Me, Myself and I  | 

کچله پاشده رفته پادگان افسریه، گفتن بريد شنبه بيايد!! حالا هي اين كچله رو برگشت مي زنن خونه نمي ذارن يه آب خوش از گلوي ما بره پايين! تازه گفتن جزو سربازيشم حساب مي شه اين يه هفته! خاك به سرا!! :دي

از طرفي من امروز اين لباساي سيروس رو برداشتم پوشيدم خيلي باحالن آخه. :دي قيافه مو شبيه اين ارتشي هاي شيكم گنده كردن با اون پوتينايي كه حال بستن بنداشو نداشتم! :دي تازه عكس گرفته بابا از من كه اين عكسا رو بعدا" به عنوان يك سوژه ي انبساطي براي همدردي براي يك سري پروژه ي خاص خواهم فرستاد!!! :دي دي دي دي دي

+ Posted On Mon 24 Aug 2009 By Me, Myself and I  | 

:ی پس تخم این عاشق دلخسته در بحبوحه ی دموکراسی معرفتی رو هم بالاخره ققنوس خان می ذاره... :دی عجب... من کلا" علاقه ی عجیبی به انتشارات ققنوس دارم کلا" امسال کتاباشون خیلی خوب بود. :)

پرونده سازی!! وای چه باکلاس. :دی دی دی

سیروسم برگشت خورد که فردا بره دوباره جمع و ضرب و تقسیم بشه! گوسفند فقط می خواست من از بیخوابی بمیرم! :دی

من کلی کار دارم الان موبایلم قاطی کرده دوباره :((( هرچند وقت یه بار اینطوری می شه :((

الان برم این تستای زبانو بزنم و شیمی بخونم و حل بکنم تا رستگار بشم فردا. :دی دی دی دی دی

:ددددددددی عمو نعمت :دی دی دی  

+ Posted On Sun 23 Aug 2009 By Me, Myself and I  | 

خب آقا داداشه داره می ره سربازی و من بسی بغض انگیزناک می باشم!! کاشکی قبول بشه فوق لیسانس بیاد بیرون!! :دی

دیشب بابا برداشت یه دیازپام ۱۰ نصفه بهم داد که بعد از سه شب راحت بخوابم، امروز از مدرسه اومدم گرفتم خوابيدم تا ساعت ۸ شب كه بابا زنگ زد بيدارم كرد كه پاشو افطاري درست كن واسه مامانت داريم ميايم ما. فك كن!! :دي

مي گم مش نعمت حالين ياغچيدي؟؟؟ :دي نه خبر از دموكراسي معرفتي و جومونگ اسطوره ها؟؟ :دي

جان جان مي گم حالا دلت نون كره ماليده و قهوه و شكلات تخته اي نخواد وسط ماه رمضون با اين وضعيت روزه هاي اجباري :دي دي دي دي دي دي

 

+ Posted On Sat 22 Aug 2009 By Me, Myself and I  | 

چقدر من از این ماه رمضون بدم میادش! آخه زولبیا بامیه هم دوست ندارم!!! فقط این افطاری های مامان می چسبه که توی ماه رمضون کلی مدلای جورواجور آش درس می کنه ما می خوریم!! :ی این سریالای مزخرفم باید صداشونو بشنویم لااقل!! :ی من که می رم کتابخونه تا ساعت ۵! :ی!!! جان جان شما مواظب باش از دست نری و اینا. :ی
+ Posted On Fri 21 Aug 2009 By Me, Myself and I  | 

داره حرف می زنه
+ Posted On Tue 18 Aug 2009 By Me, Myself and I  | 

هوم مجید من هنوزم به اصلاحات اعتقاد دارم و تو همونطوری که گفتم توی جایگاه بشین و از اون بالا ملت رو ببین که دارن همدیگرو تیکه پاره می کنن و اصلا هم باور نکن. :)) حتی زیر صندلی هم می تونی قایم بشی. :)) و این نهایت احترام و علاقه ایه که خودت می دونی من به تو و فکرات دارم. :) یعنی نظراتت درست و منطقیه. :) فقط یه کمی زیادی تمیزه.
+ Posted On Mon 10 Aug 2009 By Me, Myself and I  | 

این خانوم مامان از صبح که پاشده یک بند داره نق نق می کنه و حال من دیگه داره بد می شه.

یک ساعت پاشدم از خونه زدم بیرون ولی اصلا نمی ارزید. نه اینکه هوا گرم بود چون همیشه گرم هست توی این چند وقته و نه حتی به خاطر اینکه گوهردشت لعنتی شلوغه چون همیشه شلوغه این خیابوووون اصلی که شبیه پاساژ می مونه و این دخترا با این تیپ های افراطیشون که بعضی هاشون واقعا ترسناکن و این پسرای چندش مو سیخ سیخی و اینا نمی ذارن آدم دو قدم واسه خودش راه بره و لذتش رو ببره، به خاطر اين فقط نمي ارزيد كه تا پامو گذاشتم خونه ۵ دقيقه نگذشت كه دوباره مامان شروع كرد به غرغر كردن و سرتا پاي منو رنگي كردن.

كلا" روزايي كه منِ بدبخت خونه ام هميشه ي خدا همين وضعيته. يعني اين آخر هفته هاي من كه بايد توشون استراحت كنم خير سرم كه يه جاهاييم نسوزه كه همه ي ملت الان دارن تابستونشون رو در ميابن و منه خر بايد برم مدرسه، تبديل مي شن به افتضاح ترين روزهاي هفته كه حتي حوصله ي درس خوندنم ندارم توشون. بس كه اين مامان غر مي زنه.

دست هم برنمي داره ها! يك بند غر غر مي كنه!! آخه من چه گناهي كردم؟ باباجان دلم مي خواد تا ساعت ۱۱ بگيرم بخوابم اين پنج شنبه جمعه هاي كوفتي رو چون توي تمام هفته بايد ۵ و نيم صبح بيدار بشم!

مي گه پاشو خونه رو جارو كن! آخه سيروس پس چيكاره س كه همه ش توي خونه ول مي چرخه؟؟ منم لج مي كنم هيچ كدوم اين كارارو ن م ي ك ن م! آخه دست و درمونم نمي گه كه!! با نق و غر و اينا مي گه كه آدم دلشم بخواد اون كارو بكنه با اكراه انجامش مي ده!

كلا" مامان دست از سر من بر نمي داره كه نمي داره!

منم به طرف چپم مي گيرم هرچند خيلي كار بدي مي كنم!

بخشي از غرغرهاي خانوم مامان:

باز دوباره چسبيدي به اون؟ (اون=كامپيوتر)، پاشو اتاقتو مرتب كن، قيافه شو نگاه كن! آدم حالش به هم مي خوره نگاش مي كنه!!، انگار دختر اين خونه نيست!، مي ره توي اتاق درو مي بنده(خير سرم دارم درس مي خونم)، كتاب مي خونه مگه تو درس نداري؟؟؟

:دي

 

+ Posted On Thu 23 Jul 2009 By Me, Myself and I  | 

یعنی چی بالاترین در دست تعمیر است آخه؟ :((((
+ Posted On Sat 18 Jul 2009 By Me, Myself and I  |