:((((((((((((( مامان!!! :((((((((
بعضي مواقع همه ي ما پرحرفي نياز داريم. يه كم خودم رو تحويل بگيرم كه حواسم حسابي خوب جمع مي شه وقتي دارم درس مي خونم. حتي وقتي فكر مي كردم بايد بشينم به نوشتن اما وقتش نبود و حواسمم پرت نشد به حرفهايي كه مي خواستم بزنم و الان تنها موردي كه يادم مياد اينه كه بايد به نسرين زنگ بزنم چون هم دلم حسابي براش تنگ شده، هم حسابي بي معرفت شدم. هرچند اون خيلي بيشتر از من وقت مي ذاره براي درس خوندنش ولي بازم گه گاه يادم هست.
ديگه احتمالا" مي خواستم بنويسم كه مرسي به خاطر اينكه اين همه راه رو بلند شدي به خاطر يه دلتنگي بچه گانه ي من اومدي. بالاخره بايد ميومدي كه من وسط پارك مثل بچه ها بغلت كنم و بگم كه دلم برات تنگ شده بود و باور بكني، هوم؟ بالاخره تو يه گاز گنده ي علي الحساب از بخش نون خامه اي دار زندگي مني كه با هيچ چيزي عوضش نمي كنم. اينكه چي شد و چطور شد كه حالا احساس مي كنم نصف وجودم رو برداشتي گذاشتي توي كوله پشتي باكلاست رو دقيقا نمي دونم اما خيلي وقتا بهش فكر مي كنم و آخرش مي رسم به همين لبخند جيگري كه الان روي صورتمه و چشمام كه يه كم خيس مي شن و نوك دماغم كه قرمز مي شه و همين: "نمي دونم واقعا".
كنكور هم بالاخره يه بخشي از زندگيه و اگه منصفانه نگاه بكنيم خيلي هم خوبه. خنده هاي كلاسهاي ديفرانسيل و هندسه و عربي، استايل باحال آقاي معلمي و آقاي رخشان كه جيگرترين معلم دنياست و من عاشق همه ي مهربوني هاشم و گمان نمي كنم كسي وجود داشته باشه توي شاگرداش كه اينقدر خالصانه دوستش داشته باشه. يا حتي نطق هاي سياسي زنگهاي ادبيات و ناظم جيگرمون و عمو سبزي فروش خوندن سارا و زدن و رقصيدن و آلبالو خشكه هاي دلارا و چيپس و ماست موسير و همه ي لودگي هامون. من ساعت هاي مدرسه رو با هيچي هيچي عوض نمي كنم. هيچ وقت هيچ وقت.
من توی مدرسه سعی می کنم بیشترین استراحت رو داشته باشم. :)) هرچند دلارا اومده رفته نشسته جایی که من همیشه می نشستم، يعني توي اكيپ ۶ نفره مون و من تنهايي عقب مي شينم پيش سارا اينا. امروزم ليلا برگشت گفت از وقتي رفتي عقب كمتر شيطوني مي كني و مي خندي و يه كم دپ زدي. :)) ابدا" اينطوري نيس :)) امروزم زنگ فيزيك خانم قاليباف اومد عقب پيش ما نشست و من حواسم پرت مي شه اين زهره كه كنار دستم مي شينه. :)) يك ريز داشتيم لواشك مي خورديم و مي خنديديم. آخرش آقاي رخشان گفت مي ندازمتون بيرون! :))
حالا همين چيزا ديگه. يعني شب كه برداري ازم بپرسي چه خبر؟ من هيچ حرفي ندارم بزنم.
ديشب تا ساعت ۱.۳۰ داشتم به اين فكر مي كردم كه زنگ بزنم يه چيزي بهت بگم اما مغزم كار نمي كرد كه چي دارم بهت بگم واقعا.
انگار دارم عادت مي كنم به آلفرد هم حتي.
البته دلم حسابي برات تنگ شده. :)
سه شنبه ي ديگه هم داريم مي ريم شمال احتمال زياد. :)) هورااااااااااااااااااااااااااااا دي
آقای دهدار یه جوری نگام می کنه که یعنی ای داد بیداد!! وای به روزی که بگندد نمک!
و من کلی از وضعیت موجود خجالت می کشم.
کلی امروز نطق کردش افشین خان دهدار. که من باید بشینم الان یه برنامه ی اساسی بنویسم. اینطوری نمی شه.
۱۶ سالگی من اولش به چشم نمیومد که sweet 16 باشه اما انگار بوده. :دی دی دی دی
فقط اينه كه امروز واقعا از اولش بد شروع شد و بنا بود كه انگار بد باشه و همچنان هم بده و بده و بده و بد و بد و بد و بدتر.
اميد گفت تو امروز يه طوري هستي، امروز كلا" يه طوريه منم داره يه طوريم مي شه! بنا شد بريم خونه و الان كه خونه ايم اميد مي گه نه مثه اينكه واقعا يه طوريه امروز. آره هست ديگه. يه طوريه. دلارا هم مي گه. فقط نمي دونم جان جان چه نظري داره كه امروز چطوريه؟!
درس؟؟ با اين حال و روز؟؟ شوخي مي كني؟؟
گفتم به زري زنگ بزنم ببينم كنكور چيكار كرده كاردانيش رو، گفت قبول شده و كلي خوشحال شدم و اينا و قرار شد بعد از ماه رمضون يه روز ببرم پياده ش كنم. امروز دلم بيرون رفتن با زري مي خواست كه جور نشد.
امروز يه طوريم هست. خوب بايد بشم.
کاشکی آدم یه دکمه داشت که وقتی فشارش می دادی مغز کلهم اجمعین از کار می افتاد!
اومدم خونه پریدم بغلش که بی شعور دلم تنگ شده بود برات. اومد دیگه.
الان یه جور شادِ كلافه ام. بي نهايت كلافه ام. يه طوري ام انگار ۱۰۰ نفر مهمون داريم! احساس مي كنم خيلي شلوغه دور و برم. حوصله ي كاري رو هم ندارم. همين.
يه كمي داغونم الان كه از بيرون اومدم خونه. كجا بودم؟؟ رفته بودم مثلا كتاب بخرم و كتاب بخره پسره كه آخرش سر از اون كافه ي جديدي درآورديم كه پريروزا توي يكي از پسكوچه هايي كه يه سرش به دانشگاه مي خوره و يه سرش به كتابخونه ي خرابشده اي كه من تووش درس مي خونم چند روزه- كشف كردم. بحث از حسني مياي بريم حموم شروع شد و به يه كنتاكت احساسي خفن منجر شدش و من از شدت سنگ بودن خودم واقعا متعجب شدم كه پسرجان من با همه ي احساساتي كه نسبت بهت دارم هيچ احساسي ندارم بهت.
يعني نظر لطفته كه منو دوست داري. منم دوستت دارم. هان؟ گفتم؟ آره بابا برگشتم گفتم بهش منم دوستت دارم خب. ولي يه جوري نگفتم كه غش غش بزنه زير خنده و من حاضر باشم بميرم ولي اون دست از خنديدنش برنداره.
هيچي. بعد از گفتگوي مسالمت آميز با پوريا به اين نتيجه رسيديم كه من نمي تونم پوريا رو اونطور كه اون دوست داره دوست داشته باشم :دي اما خب دوستاي خوبي مي مونيم واسه هم و كمتر مي ريم بيرون با همديگه. :)) :دي مرسي كه پول اون بستني خوشمزه رو دادي. :دي
آفرین واقعا!! :دی
عربی رو ۱۰۰ زدم!!! :دددددددددددددددددددددی خدایی درصدای ریاضی و فیزیکم ناامید کننده بودن :دی ریاضی که بهم پیش نیاز خورده!!! :دی دی دی دی دی ۱۲ درصد!!! :دی دی دی دی فیزیکم ۲۶ درصد!! وای وای وای :دی دی دی عوضش شیمی رو زدم ۶۵!! :دی آفرین!!! عمومی ها کلا" بالای ۵۰ و ۶۰ :دی امیدوار کننده بودش :دی
برو حالشو ببر آقای پدر!!
از طرفي من امروز اين لباساي سيروس رو برداشتم پوشيدم خيلي باحالن آخه. :دي قيافه مو شبيه اين ارتشي هاي شيكم گنده كردن با اون پوتينايي كه حال بستن بنداشو نداشتم! :دي تازه عكس گرفته بابا از من كه اين عكسا رو بعدا" به عنوان يك سوژه ي انبساطي براي همدردي براي يك سري پروژه ي خاص خواهم فرستاد!!! :دي دي دي دي دي
پرونده سازی!! وای چه باکلاس. :دی دی دی
سیروسم برگشت خورد که فردا بره دوباره جمع و ضرب و تقسیم بشه! گوسفند فقط می خواست من از بیخوابی بمیرم! :دی
من کلی کار دارم الان موبایلم قاطی کرده دوباره :((( هرچند وقت یه بار اینطوری می شه :((
الان برم این تستای زبانو بزنم و شیمی بخونم و حل بکنم تا رستگار بشم فردا. :دی دی دی دی دی
:ددددددددی عمو نعمت :دی دی دی
دیشب بابا برداشت یه دیازپام ۱۰ نصفه بهم داد که بعد از سه شب راحت بخوابم، امروز از مدرسه اومدم گرفتم خوابيدم تا ساعت ۸ شب كه بابا زنگ زد بيدارم كرد كه پاشو افطاري درست كن واسه مامانت داريم ميايم ما. فك كن!! :دي
مي گم مش نعمت حالين ياغچيدي؟؟؟ :دي نه خبر از دموكراسي معرفتي و جومونگ اسطوره ها؟؟ :دي
جان جان مي گم حالا دلت نون كره ماليده و قهوه و شكلات تخته اي نخواد وسط ماه رمضون با اين وضعيت روزه هاي اجباري :دي دي دي دي دي دي
یک ساعت پاشدم از خونه زدم بیرون ولی اصلا نمی ارزید. نه اینکه هوا گرم بود چون همیشه گرم هست توی این چند وقته و نه حتی به خاطر اینکه گوهردشت لعنتی شلوغه چون همیشه شلوغه این خیابوووون اصلی که شبیه پاساژ می مونه و این دخترا با این تیپ های افراطیشون که بعضی هاشون واقعا ترسناکن و این پسرای چندش مو سیخ سیخی و اینا نمی ذارن آدم دو قدم واسه خودش راه بره و لذتش رو ببره، به خاطر اين فقط نمي ارزيد كه تا پامو گذاشتم خونه ۵ دقيقه نگذشت كه دوباره مامان شروع كرد به غرغر كردن و سرتا پاي منو رنگي كردن.
كلا" روزايي كه منِ بدبخت خونه ام هميشه ي خدا همين وضعيته. يعني اين آخر هفته هاي من كه بايد توشون استراحت كنم خير سرم كه يه جاهاييم نسوزه كه همه ي ملت الان دارن تابستونشون رو در ميابن و منه خر بايد برم مدرسه، تبديل مي شن به افتضاح ترين روزهاي هفته كه حتي حوصله ي درس خوندنم ندارم توشون. بس كه اين مامان غر مي زنه.
دست هم برنمي داره ها! يك بند غر غر مي كنه!! آخه من چه گناهي كردم؟ باباجان دلم مي خواد تا ساعت ۱۱ بگيرم بخوابم اين پنج شنبه جمعه هاي كوفتي رو چون توي تمام هفته بايد ۵ و نيم صبح بيدار بشم!
مي گه پاشو خونه رو جارو كن! آخه سيروس پس چيكاره س كه همه ش توي خونه ول مي چرخه؟؟ منم لج مي كنم هيچ كدوم اين كارارو ن م ي ك ن م! آخه دست و درمونم نمي گه كه!! با نق و غر و اينا مي گه كه آدم دلشم بخواد اون كارو بكنه با اكراه انجامش مي ده!
كلا" مامان دست از سر من بر نمي داره كه نمي داره!
منم به طرف چپم مي گيرم هرچند خيلي كار بدي مي كنم!
بخشي از غرغرهاي خانوم مامان:
باز دوباره چسبيدي به اون؟ (اون=كامپيوتر)، پاشو اتاقتو مرتب كن، قيافه شو نگاه كن! آدم حالش به هم مي خوره نگاش مي كنه!!، انگار دختر اين خونه نيست!، مي ره توي اتاق درو مي بنده(خير سرم دارم درس مي خونم)، كتاب مي خونه مگه تو درس نداري؟؟؟
:دي
